سر میکنم رو به اسمون و از خدا میخوام... یه مرگ کوتاه و اروم بهم بده... که البته هیچ وقت نشده.
دستمو میذارم روی پشتی جلوی صورتم مدام به مچ دستم نگاه میکنم و تجسم میکنم وقتی که تیغو میکشم و خون گرم میزنه از زخم بیرون و سر میخوره روی دستم... اون حس گرما و... تکرار شدن "بالاخره انجامش دادم" توی سرم...
تجسم میکنم بی حالی و ضعفی که وسطای کار بهم دست میده و برای اخرین بار چشمامو میندم و میخوابم...
حس سرمای منجمد کننده ای که بعدش دارم...
ارومم میکنه... اروم میشم...
و میبینم تا حالا توی هر مرحله، توی هر مصیبت، که هیچکدومش هیچوقت حل نشد و فقط تونستم ازشون زنده بیرون بیام نه موفق... این حس و این کار تنها چیز اروم کننده و موثر برای همه مشکلات میتونه باشه.
این که بالاخره یه روزی همه ی جراتم رو بیریزم روی هم... تیغ رو محکم بکشم روی دستم و پتو رو بکشم روی سرم و منتظر بمونم تا از ضعف خوابم ببره...
شاید اینجوری یه دفه ای همه چیز برای همیشه تموم شه... هم خانوادم شاهد روز به روز شکست خوردن و پژمرده شدنم نیستن، هم اونایی دارن از این شدت زمین خوردنم لذت میبرن به اوج شادی و خوشجالیشون میرسن و عقده های گذشتشون حل میشه... و هم... خودم دیگه بیشتر از این زجر نمیکشم. شاید توی این چند سال، هر روز، چیزی هزار برابر اون چند دقیقه ی جون کندنم زجر میکشم. حالا که فکر میکنم میبینم اصلا زنده موندن و زندگی کردنم منطقی نیست.
نمیدونم چرا جراتشو ندارم... چرا؟
برچسب: داستان کره آرزوی همیشگی من,کره ارزوی همیشگی من,
نویسنده: الینا قنبریپور