خرید بک لینک

درباره سایت

من و جاده

آخرین مطالب

امکانات وب

توی هر مرحله از زندگیم، بعد از چلنج و دوره و مشکلات... یا حینشون... وقتی دیگه به لبم میرسه همه چیز، وقتی نا امید میشم و کم میارم و میبینم دیگه جنگیدن بیشتر فایده ای نداره و چیزی رو عوض نمیکنه، وقتی میفهمم دست و پای زیادی که زدم باعث بیشتر فرو رفتنم توی باتلاق شده...

سر میکنم رو به اسمون و از خدا میخوام... یه مرگ کوتاه و اروم بهم بده... که البته هیچ وقت نشده.

دستمو میذارم روی پشتی جلوی صورتم مدام به مچ دستم نگاه میکنم و تجسم میکنم وقتی که تیغو میکشم و خون گرم میزنه از زخم بیرون و سر میخوره روی دستم... اون حس گرما و... تکرار شدن "بالاخره انجامش دادم" توی سرم...

تجسم میکنم بی حالی و ضعفی که وسطای کار بهم دست میده و برای اخرین بار چشمامو میندم و میخوابم...

حس سرمای منجمد کننده ای که بعدش دارم...

ارومم میکنه... اروم میشم...

و میبینم تا حالا توی هر مرحله، توی هر مصیبت، که هیچکدومش هیچوقت حل نشد و فقط تونستم ازشون زنده بیرون بیام نه موفق... این حس و این کار تنها چیز اروم کننده و موثر برای همه مشکلات میتونه باشه.

این که بالاخره یه روزی همه ی جراتم رو بیریزم روی هم... تیغ رو محکم بکشم روی دستم و پتو رو بکشم روی سرم و منتظر بمونم تا از ضعف خوابم ببره...

شاید اینجوری یه دفه ای همه چیز برای همیشه تموم شه... هم خانوادم شاهد روز به روز شکست خوردن و پژمرده شدنم نیستن، هم اونایی دارن از این شدت زمین خوردنم لذت میبرن به اوج شادی و خوشجالیشون میرسن و عقده های گذشتشون حل میشه... و هم... خودم دیگه بیشتر از این زجر نمیکشم. شاید توی این چند سال، هر روز، چیزی هزار برابر اون چند دقیقه ی جون کندنم زجر میکشم. حالا که فکر میکنم میبینم اصلا زنده موندن و زندگی کردنم منطقی نیست.

نمیدونم چرا جراتشو ندارم... چرا؟

برچسب: داستان کره آرزوی همیشگی من,کره ارزوی همیشگی من, نویسنده: الینا قنبری‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 3:30

صفحه بندی