-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 13:16
دیشب خواب دیدم مامان مرده. بعد خواب دیدم رفتم یه خونه ای که انگار فقط توی اون خواب خونمون بود.تا خونه رو میبینم میزنم زیر گریه. یه جاروی چوبی برمیدارم و شروع میکنم به جارو زدن. بعد صدای گریه ی داداشم میاد. تا میرم پیشش میبینم یه قابلمه الویه درست کرده و منتظر نشسته تا من بیام. اما حالا دست نخورده گذ...
آرزوی همیشگی
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 3:30
توی هر مرحله از زندگیم، بعد از چلنج و دوره و مشکلات... یا حینشون... وقتی دیگه به لبم میرسه همه چیز، وقتی نا امید میشم و کم میارم و میبینم دیگه جنگیدن بیشتر فایده ای نداره و چیزی رو عوض نمیکنه، وقتی میفهمم دست و پای زیادی که زدم باعث بیشتر فرو رفتنم توی باتلاق شده... سر میکنم رو به اسمون و از خدا میخ...
شب اخر
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:24
امشب رسما اخرین شب تابستونمه. امشب یه دفعه ای ریحانه اومد و بوسم کرد و گفت، فردا دیگه نیستی... با من بازی میکنی؟ سه تا بازی میتونیم بکنیم، اولیش اشپزی بازی، دومیش ماشین بازی، سومیش لباس بازی... خیلی درد داشت. من تمام تابستون رو از دست دادم و کار کردم. اصلا اونچیزایی که میخواستم نشد، میخواستم با بابا...