بعد خواب دیدم رفتم یه خونه ای که انگار فقط توی اون خواب خونمون بود.
تا خونه رو میبینم میزنم زیر گریه. یه جاروی چوبی برمیدارم و شروع میکنم به جارو زدن.
بعد صدای گریه ی داداشم میاد. تا میرم پیشش میبینم یه قابلمه الویه درست کرده و منتظر نشسته تا من بیام. اما حالا دست نخورده گذاشته کنار و افتاده یه گوشه و داره گریه میکنه.
ریحانه نبود، بابا هم نبود...
فقط خدا رو شکر که بیدار شدم. خدا رو شکر.
برچسب:
نویسنده: الینا قنبریپور